- اشعار مذهبی
- مجنون ولایت
- سایت های مفید فارسی
- سروده هاي من(انتشار اشعار مذهبي )
- قاصدک
- روضه
- درخت شاعر
- پيامبر اميد
- در عمق خاطراتم
- معرفی سایت های مجاز ومفید
- راه سپید
- یا اباصالح المهدی ادرکنی
- هیئت جوانان حضرت علی اکبر (ع) - شمالغرب تهران
- عسل بانو
- بی قرار ظهور
- طف
- هاتف
- انسان کامل
- سياه مشق هاي يك سروش
- جام صبوح
- حامیان احمدی نژاد
- گرداب
- عدالت نیوز
- پرتال دانلود ايران
- قالب وبلاگ
سرنوشت اسراییل را به دست لرها بسپارید ...
اقدام توهين آميز شركت نايك(nike) به کلمه جلاله الله
اجرای نرم افزارهای موبایل (جاوا) در کامپیوتر با Midp2Exe 1.3.1
بگراند با موضوع شهادت امام صادق (ع)
صوفی ها مسلمان نیستند!!! ( البته از زبان قطب خودشون )+ فیلم
تم موبایل با موضوع میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها ....
بیداری ، فیلمی مستند در مقابل اهانت ها ...
گزارش تصويري روز شهادت حضرت زهرا (س) 1
ويژه نامه فاطميه
متن کامل خطه غدیر
طراح حرفه اي قالب وبلاگ
آرشيو لينکهاي روزانه
اینجا کسی با روح قرآن هم زبان نیست
دیروز تابوت شهیدان روی سر بود
امروز چیزی جز زن و فرزند و نان نیست
گویا شهیدان را همه از یاد بردند
بر چهره این شهر غیر از عکسشان نیست
نرخ تورّم های عفت رو به بالاست
گویا در اینجا هیچ از غیرت نشان نیست
بالای شهر ما بهشت عده ای چند
پائین آن جز دوزخ و قحطی نان نیست
منبع : وبلاگ اشعار مذهبی ![]()
بر عرش خلافتش دخیلی بسته است
هرکس به علی محب و دیوانه اوست
ادراک علی به عقل او پیوسته است
آنکس که نماز خواند و زهد کند
در عشق خدا ز دام دنیا رسته است
اما چو به احرام علی محرم نیست
والله قسم که بی ولایت پست است
هر کس که ولایت علی در دل داشت
زنجیره آسمانیش در دست است
آری سخنی نیست سزاوار علی
آری که فلک به دست او پیوسته است
اما چو کسی خداییش انگارد
بر پاکی او تهمت بی جا بسته است
آری او روح خداییست خودش بنده اوست
هر که بر این نبود به کافران پیوسته است
شعر از : اوحدی
روح تشنگی به آب می زد
آنکس که ز جنس لحظه ها بود
خود را الکی به خواب می زد
می بود ودمی ز رازمستی
دل بود وتمام شهر هستی
در پنجره غبار روئید
طوفان تب خدا پرستی
غوغای غریب پاره پاره
اشکی زقبیله ستاره
بشکن فقرات کفر جادو !
ای راز هزار و چند باره !!!
آئینه در آئینه شکسته
ذرات عطش زهم گسسته
سبزینه تاریخ ستایش
باریده به روح شعر خسته
در خیسی رد پای باران
آنسوی غروب پلک یاران
پیچیده خم زلف شهیدان
در پیچ و خم شهر بهاران
رنگ ملکوت کربلا سرخ
روء یای به روی نیزه ها سرخ
ای روح حماسه سرخ در سرخ !
سر تا سر قامت خدا سرخ
شعر از دکتر نظام الاسلامی
منبع: خبر گزاری مساجد و هیئات
جبهه یعنی تر کش و تیر و تفنگ جهه یعنی دشت شیران و پلنگ جبهه یعنی خون وخون و خون وخون جبهه یعنی جنگ با مردان دون جبهه معنایی فراتر می دهد بر دل دل مردگان پر می دهد جبهه معنایش فقط پیکار نیست جبهه ها تنها زمین و خار نیست جبهه پیشانی به مهر کربلاست جبهه تنها جای مردان خداست مرد می خواهد به گود قتلگاه چشم می خواهد به دستان خدا جبهه جای مرد میدان بوده است جای لبهای عطش آلوده است جبهه یعنی اشک یعنی انتظار انتظار یار بر دیدار یار جبهه یعنی قطره ای خون از دلی جبهه یعنی جنگ عقل و جاهلی جبهه معنایش بلند است و جداست لیک دانم جای مردان خداست شاعر:اوحدی
هیچ می دانی دلم مدیون کیست ؟ هیچ می دانی دلم پر خون ز چیست ؟ تا کنون پرسیده ای از چیستی ؟ هیچ می دانی ز نسل کیستی ؟ تا کنون خاری به دستت رفته است ؟ تا کنون دستی سرت را بسته است ؟ تا کنون از ترس شب رنجیده ای ؟ تا کنون نور شفق را دیده ای ؟ چند باری بند کفشت پاره شد ؟ مادرت بر زخم پایت چاره شد ؟ چند بار از گشنگی خوابت نبرد ؟ جوجه گنجشکت به دستت جان سپرد ؟ تا کنون پیش آمده غمگین شوی ؟ یا ه خون زخم خود رنگین شوی ؟ جیبت آیا خالی از پول پدر دستت آیا خورده بر لولای در ؟ مد روز و چرخه تیپ و لباس روز و شب در کافه شاپی با کلاس با لباسی شر و در با اسم روز کفش اسپرت ستی با رنگ روز بند چرم و خط چشم و رنگ لب با لباسی پاچه کوتاه یک وجب روزگاری مد روز ما چه بود؟ رنگ خاکی بر تن رزمنده بود ! کافه شاپ ما پر از تیر و تفنگ گردش ما در وسط میدان جنگ کفش روز آن زمان رنگ سیاه پوتین چرمی و بر سر یک کلاه جای بند چرم در دستم تفنگ ورزش و عشق و صنایم با تفنگ پاچه های گت شده در خاک و گل حسرت یک خواب راحت را بدل در فضا پیچیده یکدم بوی سیب دائما بر لب دعا ام الجیب شب زمان حمله و جنگ و نبرد نغمه العفو با دلها چه کرد ! در میان راه از دنیا جدا رفتن از ما بود و بعدش با خدا رفته ایم و گشته ایم و دیده ایم از گل باغ شهادت چیده ایم بعد ما جنگ میان اشک و چشم بعد چندی دل مزار گند خشم خشم دشمن در دل و جانها چه شد ؟ جای پای عشق در جانها چه شد ؟ رگ به رگ های تنم آلوده است روزگاری جای ترکش بوده است بوده نام بوترابم روی دل از علی و فاطمه گشتم خجل من که نام شیعه بر دوشم گران پس چرا بنشسته ام با دشمنان ! کافران امروز در قلب منند بر لباس و کفش من سر می زنند خواهر من با لباس تنگ تنگ ای برادر باد بر نام تو ننگ دین و ایمان ارزشش را باد برد از فروش دختری یک مرد مرد غیرت و مردانگی را سوختند بر خیال خود تمدن دوختند یک پسر با بنز خود ویراژ رفت در خیابان دختری تاراج رفت گر بمیریم و اگر بی چند و چون سر کشم از خشم خود جامی ز خون حق ما جر مرگ با خفت که نیست ! بر گناهمان دمی مولا گریست ! شاعر :اوحدی
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | Blog Fa
Powered By BlogFa | Designed By Bodobazi.iranblog,COM


